قصه شب “اسفند ماه”: خورشید خانم هم از روزهای سرد و زمستانی آرام آرام خسته شد. دلش می خواست کاری کند تا هوا کمی گرمتر شود. از اینکه همه جا ساکت بود کمی حوصله اش سر رفت. او تصمیم گرفت دخترش اسفند ماه را به زمین بفرستد تا کمی دوباره از گوشه و کنار زمین سروصدا به پا شود.

اسفند ماه اهل آهنگ و موسیقی بود. او به خوبی آهنگ می نواخت و همه را از صداهای زیبا خوشحال می کرد. اسفند ماه با انواع سازهایش به زمین آمد. او ابتدا باد را به حرکت درآورد. هوهوی آرامی در همه جا پخش شد و آرام آرام هوهوی باد را زیاد و زیادتر کرد و سپس دوباره صدای باد را کم کرد.

از صدای باران کمک گرفت. صدای نم نم باران در همه جا شنیده شد. بعضی از قطره های باران روی شیروانی خانه ها می چکید. صدای باران در ناودان خانه ها، سقف خانه ها، روی حوض، رودخانه و دریا هر کدام شنیده می شد. چک چک، قطره قطره نم نم صدای باران از گوشه و کنار شنیده شد.


قصه شب برای بچه ها
قصه “اسفند ماه”

اسفند به برف روی کوه ها، روی درخت ها، روی لبه دیوارها، پشت بام ها کمی گرما داد و برف ها کم کم شروع به آب شدن کردند و چک چک به زمین ریختند. آبهایی که در سطح شهر، روستا و یا در کوچه ها به راه افتاده بودند صدای زیبایی را می ساختند.

صدای باد، صدای باران، صدای آبهای روان برای هر کسی که در خانه و یا بیرون خانه اش بود بسیار خوشایند بود. اسفند ماه صدای شعله اجاق ها را کم و زیاد کرد. به کلاغ ها کمک کرد تا قارقارشان را کم و زیاد کنند و نزدیک غروب، صدای جیک جیک گنجشکها که در باران این سو و آن سو پر می زدند موسیقی اسفند ماه را زیباتر کرد.

قدم های مردم تندتر شد، چون پس از اسفند دیگر بهار از راه می رسید و مردم برای استقبال از بهار خود را آماده می کردند. بابا برفی ها با آهنگ اسفند به رقص درآمدند و با بچه ها خداحافظی کردند. رقص خداحافظی بسیار زیبا و دیدنی بود.

اینم بخون، جالبه! قصه اردک و درخت بزرگ

صدای جیرجیرجیرجیرکها، قورقورقورباغه ها، وزوز زنبورها و … همه جا را پر کرد. حتی بیدار شدن درختها، رویش جوانه ها و پرواز شاپرکها و سنجاقکها پر از صدا بود. اسفند ماه هر جا می رفت، از آنجا همهمه و صدایی بلند می شد. خنده های بچه ها، شادی مادربزرگها و پدربزرگها و تاپ تاپ قلب دخترها و پسرها برای رسیدن بهار از همه جا شنیده می شد.

همه جا پر از صدا بود، همه جا پر از آهنگ اسفند ماه بود. سرانجام، اسفند ماه صدای چلچله ها را در آسمان پخش کرد. چلچله ها برگشته بودند تا در لانه هایشان دوباره تخم بگذارند و صدای جیک جیک جوجه هایشان را به همه مردم شهر و روستا هدیه بدهند.

نویسنده: ناصر یوسفی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید